داستان از اون جایی شروع میشه که: یکی بود یکی نبود ..غیر خدای مهربون هیچ کس نبود ..الینا ناناز مامان تو روروئک نشسته بود ....اول از همه به مامان یه نگاهی میندازه ...خودشو لوس میکنه ..با خنده هاش منو گول میزنه ...

بعد میره سراغ جوجه شیطون ....از همون روز اول از این جوجه خوشش نیومد ...یا شایدم خوشش اومده و خیلی خوشمزه است ...به هر حال این داستان هر روز تکرار میشه ...خدا می دونه چی به سر این جوجه بدبخت میاد ...یا میشه خوراک الینا خانوم ..یا این که با هم دوست میشن و الینا خانوم از خیر این جوجه خوشمزه میگذره....نتیجه داستان با خودتون....